داستان خلقت!

داستان خلقت
هنوز صورتم فقط یه گردی بود! خدا میخواست برام چال لپ بذاره که پشیمون شد! با خودش گفت حالا که براش چال نذاشتم بذار حداقل دوتا چشم درشت بهش بدم پوستشو هم روشن کنم! وقتی دید خیلی خوب شده دلش نیومد ترکیبشو به هم بزنه برای همین دوتا ابروی مشکی هم بالای چشمام کشید و لبخند زد!! همه چیز داشت خوب پیش میرفت که از بخت برگشته ی من یکی از فرشته ها صداش زد!! نمیدونم جبرئیل بود، میکائیل بود یا عزرائیل اما همین که سرشو برگردوند انگار که فکری به ذهنش رسیده باشه یهو برگشت و حاصلش یه دماغ پهن بود که نصیب من شد!!! پوکرفیس منتظر تکمیل صورتم بودم که لب و لوچه دار شدم!! یه لب و لوچه ی معمولی! هنوز وقت زیادی نگذشته بود که خدا تصمیم به کاشت موهام گرفت! دیدم سر بقیه ی صورتم دهن نداشتم اظهار نظر کنم، تعلل رو جایز ندونستم و به حرف اومدم!! من میگفتم "لطفا فر باشه" خدا یجوری نگاه میکرد انگار که بگه "تو کار من دخالت نکن مخلوق!!!" خلاصه که اونقدر من گفتم و خدا چپ چپ نگام کرد تا اینکه بقیه ی حضار دلشون سوخت پادرمیونی کردن خدا هم روشونو زمین ننداخت یجوری سر و ته قضیه رو هم آورد که نه سیخ بسوزه نه کباب! قربونش برم خداست دیگه همیشه برای هرچیزی یه راه حل داره! الان هم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون بعضی وقتا فر میشن بعضی وقتا هم صاف!! بقیه اشم نگم که چجوری دست و پا دار شدم حوصلتون سر میره!!

پ.ن1: خدا داره میخنده یا من اشتباه میکنم؟!! :دی
پ.ن2:عیدتون مبارک :)
۶ لایک
بنده خدام داره می خنده :))
جالب بود

:)))

ممنونم^_^

۱۷ شهریور ۲۰:۴۸ فائزه (سرزمین شکوفه های گیلاس)
بریدا 💚

^_^

ای جانم:))
دماغت یه اون خوجلی تازشم کوچولوی ریزه میزه هم هستی:))

بهار مطمئنی اشتباه نگرفتی؟ :/ دماغ من خوشگله؟!!!

سلام وب خوبی داری ،دنبال شدی،تمایل داشتی وب منو هم دنبال کن!!

:))

آررررررره

^_^

متضاد پت کل چی میشه؟!:))

پت دُر 😂😂😂😂😂 :)))))

پت باید تحمل ضربه رو داشته باشه. مخصوصا پت یه رزمی کار

به این قسمت ماجرا دقت نکرده بودم:/

۱۹ شهریور ۱۹:۴۶ گلاویژ ...
هزار ماشاءالله چشم و ابروت انقدر قشنگه که آدم به بقیه ی اجزای صورتت توجه نمی کنه، من اصلا تا حالا به دماغت دقت نکرده بودم :|
:) 

فداتم که نسیم جان :)))

۲۰ شهریور ۱۱:۱۲ خان دایی
از چشمات راضی ام دایی

خدا ازت راضی باشی دایی :)))

چرا من کامل ندیدمت 😢😢😢😟😟
همیشه تاره عکسات

چطوری ببینمت😢😢😢

خب تو آی دی تلگراممو نداری و اینستامو هم نداری :)

شما بیا دانشگاهمون ایشالا :))

هوم ندارم

:)

چون وبلاگ نداری که رابطه دو طرفه باشه 

هوم ندارم😣

انشاالله 😢
که البته چشمم اب نمیخوره

چشم من خیلی آب میخوره :)

خدا کارش بیسته....
همه کاراش درسته
با بانوی بهار موافقم:)

در اون که شکی نیست :)

ممنونم نظر لطفتونه

۲۸ مهر ۲۳:۱۲ سکوت محض
توصیف
و متن قشنگی بود
ممنون

متشکرم^_^

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اِشکَفت به زبان لری یعنی غار!
آخرین مطالب
دستاتو گرفتم!
دلیبال
اینم از امشبمون :))
:دی
در راستای تپل شدن :)))
دنبال قلبت برو اما مغزتم با خودت ببر!!
کِی آفتاب درمیاد؟!
خیلیم گل منو تو داره :)))
وی اینگونه خود را دلداری میدهد!
سوپرایزطوری!!
آرشیو مطالب
موضوعات
توصیف عکس (۶)
منو سوتی های رانندگیم (۱)
یک تا ده گفتن هاش! (۲)
خوابگاه نویس (۱)
پیوند ها
ماهی طلا
نیکولا
گم جِش
ماری جوانا
نبات
چوپیا
قناری معدن
فی مارستان
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان