روستا و حس های خوب تمام نشدنی اش:)

روستا
صدایشان تمام خانه را برداشته بود انگار نه انگار که زود به زود همدیگر را میبینند!! زن دایی زدنِ مَشکه ای که در حیاط بزرگ خانه ی روستایی مادربزرگ آویزان بود را به عهده ی بچه ها گذاشته بود و خودش به کارهای خانه میرسید! من هم خیلی وقت بود که وسط حال در حال درست کردن سالاد و تشر زدن به بچه هایی بودم که به خیارهای ریز شده ناخونک میزدند!! سیاوش و زهرا آمده بودند تا با امیرعلی و نازنین بازی کنند. دست هایشان ردی از تمام گردوهای سبز خورده شده داشت! غریبگی میکردند! به جز سرشان مابقی بدنشان را آن طرف در جاگذاشته بودند! نه دلِ داخل آمدن و نه پای رفتن داشتند! حاصلش این عکس شد :)
۵ لایک
۲۲ شهریور ۲۳:۵۸ کوچه دوازدهم
به به .. آب و هوای عالی ...
کباب .. سالاد .. پیاز .. دوغ
دور هم جمع شدن ...
اخ اخ ..
خوش بگذره انشاالله

ممنونم :)

ایشالا از این حسا برای شما

موفق باشید !!!

متشکرم

ای جانم روستا😍😍😍😍
مشکه دستی؟؟؟ ویییی خدا صدای دوغ داخلششششش بعدم کره ی حاصل شده ازش❤❤❤
این پستتم مث خیلی دیگه از پست هات حس خوووووب داشت..
چه عکس خوبی خیلی خوب بود..اگه متوجه اون نوشته بلوط روش نمیشدم فک میکردم از گوگل گرفتی.

اوووممم خیلی کره ش خوشمزه بود ^_^

ممنونم^_^
بگو ببینم چیکار کردی کنکورو؟

۲۴ شهریور ۰۸:۰۷ گلاویژ ...
چه خوب شده این عکس 

نگاه هاشون... 

عکاس کی بودی تو؟؟؟
:)

ممنونم تسنیم جانم :)

آره نگاه هاشون خیلی ساده و تو دل بروعه :)))

۲۴ شهریور ۱۰:۵۰ خان دایی
چه حس خوبی داشت این پستت

ممنونم ^_^

۲۴ شهریور ۲۲:۵۰ کوچه دوازدهم
من؟
خارج؟
کباب؟
جوک؟
عمه؟
عه؟
عه؟

گفتم انشاالله:)
چقدر خوبه این کار بیان که پاسخ کامنتو خبر میده^_^

۲۴ شهریور ۲۲:۵۴ کوچه دوازدهم
:)
آره
ولی خب فرصت اینکه بریم وب طرف رو ببینیم رو هم میگیره!

بعله اینم هست بلاخره هرچیزی یه معایبی هم داره مهم اینه خوبیاش بیشتر باشه

۲۴ شهریور ۲۲:۵۹ کوچه دوازدهم
یر به یر میشه!

شاید :)

سلامممممم بلوووط هنر اصفهان قبول شدمممم 😍😍😍😍😘😘😘😘😘❤❤❤ هورااااا...
اقا بگید من چ کنم چ ببرم سوال زیاد دارم از کجا بپرسم😐😐😐😐

مباااارکه مباااارکه 

چی قبول شدی حالا؟
واسه خوابگاه؟ باید ببینی خوابگاهش چه امکاناتی داره اونوقت براساس اون لوازمتو ببری. واسه ما تشک و اینا لازم بود. یه سبد واسه ظرفا و مواد غذایی و اینجور چیزا. البته ملحفه هم ببری ضرر نمیکنی

نظرم نیومد؟؟؟؟

چرا عزیزم اومد

۲۶ شهریور ۱۳:۰۸ خان دایی
کجایی قهرمان

همینجام دایی دارم سعی میکنم چرتو پرت نگم :))))

مرمت اثار 
هم رشته ماری جوانا شدم 😶😶😊😊
میگم تو اون موقع ک رفتی برا ثبت نام همون لحظه وسایلتو بردی؟؟ یا رفتی اونجاو دوباره برگشتی؟؟ چرا من یادم نمیاد از برگشتت چیزی گفته باشی🤔🤔

مبارکاااا باشهههه :)

آره بردم از فرداشم سر کلاس بودم. تازه غیبتم خورده بودم😂😂😂😂

ممنون عزیزم 😍😍😘😘
وای انقد زود شرو شده؟؟؟😲😲😲
منم انشاالله هفته بعد عازمم 
ولی وااااقعا هلاکم هلاک 
هی در رفتو امد

انشاالله :)

هنوز اولشه چی چیو هلاکم هلاکم؟ :///

اوخی:))یادِ بچگیا خودم افتادم حالا درسته تو روستا نبودیم من همینقدر مظلوم بودم:دی

اصلا بهت نمیاد😂😂😂😂😂

اخه من تقرییا یه ساله فعالیت خاصی ندارم بخاطر اینه
جنبه ی این همه رفتو امد و خریدو این ور اون ور ندارم 😂😂😐😐 
میگم هلاکم 
همه چی رو دور تنده😐

همه چی رو دور تنده

چه جمله ی آشنایی انگار همین دیروز برای منم اینجوری بود :)
مهدیس لذت ببر از اولین تجربه هات :)

وا من فکر کردم تو نیستی کامنتامو تایید کنی:))نگو نیومدن اصن کصافطا:))

اینقدددررر بدم میاد کامنتام قبل از اینکه به خودم برسن خورده شن :///

مظلومیت از تمام زوایای من داره میپاچه بیرون اصن:))

آرررره اصلا از تو مظلوم تر نیست ://

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اِشکَفت به زبان لری یعنی غار!
آخرین مطالب
دستاتو گرفتم!
دلیبال
اینم از امشبمون :))
:دی
در راستای تپل شدن :)))
دنبال قلبت برو اما مغزتم با خودت ببر!!
کِی آفتاب درمیاد؟!
خیلیم گل منو تو داره :)))
وی اینگونه خود را دلداری میدهد!
سوپرایزطوری!!
آرشیو مطالب
موضوعات
توصیف عکس (۶)
منو سوتی های رانندگیم (۱)
یک تا ده گفتن هاش! (۲)
خوابگاه نویس (۱)
پیوند ها
ماهی طلا
نیکولا
گم جِش
ماری جوانا
نبات
چوپیا
قناری معدن
فی مارستان
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان