وسط بزرگترین ترسمم!!

چشمامو باز کردم چیزی یادم نمیومد! به نظر یه روز عادی و یه صبح عادی تر بود اما سوزش چشمام یه چیز دیگه میگفت! میگفت دیروز انقدر اشک ریختی که چشمات کوچیک شده بابا ماشینو کنار زده آب به صورتت زده ، جانان همش کنارت بوده و مامان سردرد گرفته به خاطر شکستنت، تا این حد غمگین شدن و پژمرده شدنت! کسی نمرده! کسایی که منو میشناسن میدونن من واسه مُرده گریه نمیکنم!!

بعضیا سیاهی لشکر یک سپاهو تشکیل میدن و مهم ترین قسمت وجودشون برای بقیه شماره انداختن روی تعداد سربازهاست!! بعضیای دیگه مرکز میشن مثلا فرمانده سپاه! مسئول تدارکات سپاه! شاهزاده فلانی! بعضیا با سیاهی لشکر بودنشون مشکلی ندارن، دوس دارن مرکز باشن ولی اونقدرام براشون مهم نیست که نباشن!! ولی بعضیای دیگه که رویای بیرون اومدن از سیاهی لشکر رو دارن خودشون رو به آب و آتیش میزنن، شب و روز تلاش میکنن، ماندگاری توی سیاهی لشکر براشون بزرگترین ترسشون میشه و ناامیدی سمّ زندگیشون!

زندگی هم همینطوره! یا حداقل برای من خارج از این نیست!!


+آقای به اصطلاح محترم! حریم خصوصی یه چیزیه که اسمش روشه! من اگه میخواستم فامیل بدونن آدرس وبلاگمو خب خودم بهشون میدادم آدرسو!! گشتی گشتی اینجارو پیدا کردی قاعدتا اونیکی وبلاگمو هم پیدا کردی که چی؟!! تاحالا این سوالو از خودت پرسیدی؟

۳ لایک
۲۷ بهمن ۰۵:۴۶ گلاویژ ...
پستت چه استرس و غمی داشت بلوط 
چیزی شده؟ 

هوم شده :(

۲۷ بهمن ۲۲:۴۳ دختر بهمنی
سلام 

احوال بانو بریدا ؟

پس روزگار روی نامهربونش رو این روزا بهت نشون داده... نمیدونم چیه اما میگذره.... بعضاً خیلی سخت اما میگذره.... 

سلام 

ای بد نیستم تو خوبی؟
بله متاسفانه امیدوارم هیچوقت روی نامهربونشو بهت نشون نده دختر :)

۲۸ بهمن ۰۳:۱۳ گلاویژ ...
ای بابا :(
غصه نخور بلوط جانم:((( برای حال خوبت دعا می کنم، ان شاءالله زود ِ زود همه چی بر وفق مرادت بشه 

دیگه رفت تا یک سال دیگه گلاویژ :(

مرسی عزیزم بابت دعا کردنات :))

۲۸ بهمن ۲۰:۰۹ استامینوفن
عزیززززززم،چقدر خوشحال شدم که برگشتی:*
ان شاءالله که هر چه زودتر اروم بشی

مرسی فدات :)

کامنتتو تو اون وبلاگم دیدم . مرسی :)

۲۸ بهمن ۲۲:۳۳ banooye bahar
بریداری مهربونم دوست نداشتم بعد از چند وقت که برگشتی اینطور باشه حالت
منم روزای سخت زیاد داشتم فقط این روزا رو باید تحمل کرد همین
ایشالا حاله دلت خوب شه و با دلی خوش سال نو رو شروع کنی

خودمم دوست نداشتم بهار :(

ایشالا :) مرسی از دعای قشنگت :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اِشکَفت به زبان لری یعنی غار!
آخرین مطالب
:(
وسط بزرگترین ترسمم!!
بیست سالگی
خستمه
دیماه
قانون دوم
خداروشکر که به خیر گذشت :)
1.11.1376
دستاتو گرفتم!
دلیبال
آرشیو مطالب
موضوعات
توصیف عکس (۶)
منو سوتی های رانندگیم (۱)
یک تا ده گفتن هاش! (۲)
خوابگاه نویس (۱)
پیوند ها
ماهی طلا
نیکولا
گم جِش
ماری جوانا
نبات
چوپیا
قناری معدن
فی مارستان
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان