بغضت را قورت بده دختر

محکم بغلم میکند محکم بغلش میکنم، تا آخر ظرفیت شش هایم را پر از عطر بودنش میکنم و نگه میدارم! جدا که میشویم چشم هایش را نگاه نمیکنم! میدانم بغضش را به زحمت قورت میدهد که مثل همیشه یک نفس و پشت سرهم توصیه های مادرانه اش را نمیگوید، زیرلب خداحافظی میکنم و سوار ماشین میشوم! کاسه ی پراز آب پشت سرمان خالی میشود، دل من هم همینطور! آقاجان برمیگردد و برایش دست تکان میدهد اما من هنوز هم از نگاه کردن به چشم هایش فرار میکنم! ترسم که نگاهش کنم و دوتایی اشکهایمان قل بخورد روی صورتمان! دل هردویمان که هیچ هرسه ی مان ریش شود!! از همین حالا دلم برای سر گذاشتن روی دامنش و حس کردن دستهایش لا به لای موهایم تنگ شده!!


#خوابگاه
۱۲ نظر ۴ لایک

پرسپولیس

ساعت ۲۱:۴۰ نزدیک به سه ساعته منتظریم اسم مامان خونده بشه تا دکتر یه نگاهی به نتیجه ی آزمایشش بندازه! بازی پرسپولیس و پیکانه! پیکان یه گل زده! همه ی بازیکنای پیکان جمع شدن جلوی دروازشون تا از گلی که زدن حمایت کنن و ۳ امتیازو بگیرن! دارم جوشِ موقعیت هایی رو میزنم که پرسپولیس راحت از دست میده! از دوتا ضربه با کله ی طارمی گرفته تا دریپل علیپور و در آخر نشکستن طلسم گل نزدن برای پرسپولیس!! یه لحظه به عقب برمیگردم حواسمو میدم به بیمارها و همراهاشون! یکی از یکی دیگه میپرسه پرسپولیسی ای؟ با لبخند و خیال آسوده تکیه میده به پشتیه صندلی، دستاشو پشت سرش میذاره و میگه نه! فقط استقلال!! با خودم فکر میکنم اگه باختن پرسپولیس میانگین بیمارهای بیشتری رو خوشحال میکنه همون بهتر که ببازه!!

۶ نظر ۳ لایک

روستا و حس های خوب تمام نشدنی اش:)

روستا
صدایشان تمام خانه را برداشته بود انگار نه انگار که زود به زود همدیگر را میبینند!! زن دایی زدنِ مَشکه ای که در حیاط بزرگ خانه ی روستایی مادربزرگ آویزان بود را به عهده ی بچه ها گذاشته بود و خودش به کارهای خانه میرسید! من هم خیلی وقت بود که وسط حال در حال درست کردن سالاد و تشر زدن به بچه هایی بودم که به خیارهای ریز شده ناخونک میزدند!! سیاوش و زهرا آمده بودند تا با امیرعلی و نازنین بازی کنند. دست هایشان ردی از تمام گردوهای سبز خورده شده داشت! غریبگی میکردند! به جز سرشان مابقی بدنشان را آن طرف در جاگذاشته بودند! نه دلِ داخل آمدن و نه پای رفتن داشتند! حاصلش این عکس شد :)
۱۷ نظر ۵ لایک

:))

"هنوزم ازم دلخوری؟ از 1 تا 10؟!!"

"6 تا "

"6 تاااااا ؟!!!"

۶ نظر ۲ لایک

منو سوتی های رانندگیم :/

این چندوقت اونقدر زیاد سوتیه رانندگی دادم که تصمیم گرفتم قسمتِ منو سوتی های رانندگیم رو تو وبلاگم راه بندازم:/
یکیشم همین امروز! هوا گرگ و میش بود که به پارک رسیدم ماشینو یه گوشه پارک کردم و بدون اینکه چراغاشو خاموش کنم پیاده شدم!:/ آقاهه داشت میدوید هی اشاره میکرد!!! من خودمو نگاه میکردم ببینم چیزیمه؟ دیدم نه!! پشت سرمو نگاه کردم ببینم کسی دیگه چیزیشه؟! دیدم اونم نه!! آخرشم خودم نفهمیدم چه سوتی ای دادم! مامان فهمید! خدا خیر بده این مامانارو :))))

پ.ن: پاسخ پرسش احتمالی اینکه اونوقت صبح رفته بودم بدو ام! بعله یه همچین آدم سحرخیزی ام ^_^
۱۳ نظر ۷ لایک

داستان خلقت!

داستان خلقت
هنوز صورتم فقط یه گردی بود! خدا میخواست برام چال لپ بذاره که پشیمون شد! با خودش گفت حالا که براش چال نذاشتم بذار حداقل دوتا چشم درشت بهش بدم پوستشو هم روشن کنم! وقتی دید خیلی خوب شده دلش نیومد ترکیبشو به هم بزنه برای همین دوتا ابروی مشکی هم بالای چشمام کشید و لبخند زد!! همه چیز داشت خوب پیش میرفت که از بخت برگشته ی من یکی از فرشته ها صداش زد!! نمیدونم جبرئیل بود، میکائیل بود یا عزرائیل اما همین که سرشو برگردوند انگار که فکری به ذهنش رسیده باشه یهو برگشت و حاصلش یه دماغ پهن بود که نصیب من شد!!! پوکرفیس منتظر تکمیل صورتم بودم که لب و لوچه دار شدم!! یه لب و لوچه ی معمولی! هنوز وقت زیادی نگذشته بود که خدا تصمیم به کاشت موهام گرفت! دیدم سر بقیه ی صورتم دهن نداشتم اظهار نظر کنم، تعلل رو جایز ندونستم و به حرف اومدم!! من میگفتم "لطفا فر باشه" خدا یجوری نگاه میکرد انگار که بگه "تو کار من دخالت نکن مخلوق!!!" خلاصه که اونقدر من گفتم و خدا چپ چپ نگام کرد تا اینکه بقیه ی حضار دلشون سوخت پادرمیونی کردن خدا هم روشونو زمین ننداخت یجوری سر و ته قضیه رو هم آورد که نه سیخ بسوزه نه کباب! قربونش برم خداست دیگه همیشه برای هرچیزی یه راه حل داره! الان هم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون بعضی وقتا فر میشن بعضی وقتا هم صاف!! بقیه اشم نگم که چجوری دست و پا دار شدم حوصلتون سر میره!!

پ.ن1: خدا داره میخنده یا من اشتباه میکنم؟!! :دی
پ.ن2:عیدتون مبارک :)
۱۴ نظر ۶ لایک

معجونِ مَرگ...

انجیر، گردو، شیر، موز و گلابی رو قاطی کرده مزه اش همزمان تلخ و ترش و شیرینه:/
میگه زود بخورینش تا فاسد نشده ://

پ.ن: برادر است دیگر :|
۷ نظر ۴ لایک

چرک کف دست

میگویند چرک کف دست است اما سرنوشت میسازد! چرک کف دست گرانی باید باشد که با آن خانه، ماشین و مدرک میخرند. سفرهای آنچنانی میروند و لباس های مارک میپوشند. خیلی گران است که به خاطرش تن میفروشند و آدم میکشند! اختلاس میکنند و حق را با صدا قورت میدهند!! رشوه میدهند و خلاصه که کارشان زمین نمیماند!!
نمیدانستم چرک کف دست اینهمه خاصیت میتواند داشته باشد!!
پ.ن1:علم بهتر است یا چرک کف دست؟!!
پ.ن2:یه متن قدیمی..
۶ نظر ۵ لایک

در آستانه ی بازگشت به خوابگاه

خوابگاه برای من نه آنقدرها پراز دلتنگی بود و نه آنقدرها غیرقابل تحمل از این جهت که با هم اتاقی هام نتونم کنار بیام! برای اینکه توی خوابگاه احساس خوبی داشته باشی همه چیز نسبیه!! بستگی به تو و هم اتاقیات داره! بستگی به اخلاق و عاداتی داره که تا اینجا با تو بودن! اینکه همگی توی یه اتاق در یه رنج فرهنگی باشید خیلی به خوش گذشتن و باهم راحتتر کنار اومدنتون کمک میکنه! احترام گذاشتن به دوستاتون خیلی مهمه چون این دوست ها فقط دوستای دانشگاه یا مدرسه نیستن که در روز شاید فقط چندساعت ببینیدشون اینها همونایی هستن که درکنارشون برای یک مدتی قراره زندگی کنید پس باید حرمت ها نگه داشته بشه درست مثل احترامی که به اعضای خانوادتون میذارید!!
خوابگاه در این یک سال به من مستقل بودن، صبور بودن، مسئولیت پذیر بودن، زندگیه جمعی، حتی آشپزی و رقص رو یاد داد!! در کنارش حس کردم که چقدر زیاد خانوادم رو دوست دارم و چقدر از زندگی توی خونمون با کمی و کاستی هاش راضی ام!! بماند که کم خوشگذرانی و تهران گردی نکردیم :))) کم نرقصیدیم و فیلم های ترسناک و عاشقونه و مسخره از سربیکاری ندیدیم:/ زندگیه خوابگاهی هرچقدر هم سخت باشه تجربه های قشنگ و پراز هیجان هم کم نداره :)
پ.ن: و در آخر باید بگم دلم برای هم اتاقیام تنگ شده :)
۱۰ نظر ۴ لایک

:)

"از یک تا ده چندتا درد داری؟!"
 "یک یا دو تا :)))"

۵ لایک
اِشکَفت به زبان لری یعنی غار!
آخرین مطالب
خستمه
دیماه
قانون دوم
خداروشکر که به خیر گذشت :)
1.11.1376
دستاتو گرفتم!
دلیبال
اینم از امشبمون :))
:دی
در راستای تپل شدن :)))
آرشیو مطالب
موضوعات
توصیف عکس (۶)
منو سوتی های رانندگیم (۱)
یک تا ده گفتن هاش! (۲)
خوابگاه نویس (۱)
پیوند ها
ماهی طلا
نیکولا
گم جِش
ماری جوانا
نبات
چوپیا
قناری معدن
فی مارستان
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان