.

.

نوروبین -_-

داشتم به جودِ سرماخورده میگفتم که آمپول نوروبین بزنه تا زودتر سرپا بشه یاد دو ماه پیش خودم افتادم که امیکرون گرفته بودم! از دو روز پیشش هم عمو بزرگم پاگشا دعوتمون کرده بود اصلا یه وعضی شد با نرفتنمون که اونسرش ناپیدا!!!! خلاصه به جای مهمونی شال و کلاه کردیم رفتیم بیمارستان، تزریقاتیا خیلی شلوغ بودن آخه عید بود و ... محمد پیشنهاد داد که خودش بلده و بریم خونه خودش میزنه برام! تا قبل از اون چند باری فقط برای گوساله آمپول زده بود :/ از اون اصرار از من انکار تا اینکه بحث این شد که من میترسم و فلان منم جو گیر شدم و رو حساب رو کم کنی و اینکه قرار شد بعدش اونیکی نوروبین رو هم من برای محمد بزنم قبول کردم!!! یه جوری برام زدش تا مغز استخوانم درد گرفت! به مرگ تدریجی دچارم کرد! :)))))))) الان برام خنده داره ولی اونموقع مثل ابر بهارِ سالی که سیل اومد گریه می کردم :/ فردا صبحش حالم خوب شده بود ولی لنگ لنگان با یه کبودی اندازه کف دست راه میرفتم -_-

+آخرشم دلم نیومد تلافی کنم!! :/

۳ 🌱
Erfan & Mlychk